مهمونی تموم شد. پسرک باز تک و تنها باید به خونه بر می گشت. آی پودش رو گذاشت تو گوشش ، کلاهش رو تا اونجا که تونست کشید پایین که سوز سرما گوش هاشو نسوزنه. ابی شروع کرد به خوندن ، اگر چه جای دل دریای خون در سینه دارم، ولی در عشق تو دریایی از دل کم می یارم، پسرک قدمهاش رو تند تر کرد که بی حسی انگشت های پاش رو حس نکنه، اگر چه روبرویی مثل آیینه با من، ولی چشمام بسم نیست برای سیر دیدن، پسرک فکر کرد چند سالی از آخرین باری که دلش برای کسی لرزید می گذره و ابی هم چنان می خوند نه یک دل نه هزار دل، تو خیابون پرنده پر نمیزد، همه دلهای عالم، همه دلها رو می خوام که عاشق تو باشم، چقدر دل پسرک هوس عاشقی کرده بود، تویی عاشق تر از عشق، تویی شعر مجسم، تو باغ قصه از تو سحر گل کرده شبنم ،چقدر دلش برق نگاهی رو می خواست که میخکوبش کنه ، توچشمات خواب مخمل شراب ناب شیراز هزار میخونه آغاز هزار و یک شب راز، ادمی که یادش لبخند رو روی لباش بیاره، می خوام تو رو ببینم نه یک بار نه صد بار به تعداد نفس هام، شاید پسرک نفهمید که خیلی وقته که غرق خودش شده، برای دیدن تو نه یک چشم نه صد چشم همه چشم ها رو میخوام ، غرق خودش و غرورش ، پسرک دیگه داشت می رسید خونه و ابی هم همچنان می خوند تورا باید مثل گل نوازش کرد و بویید ، با هر چی چشم تو دنیاست فقط باید تورا دید ، تو را باید مثل ماه رو قله ها نگاه کرد با هر چی لب تو دنیاست تو را باید صدا کرد...
چطور می شه یک اتفاقی تو رو اینقدر خوشحال کنه که تو خیابون الکی نیشت تا بناگوشت باز باشه یا الکی همینطور که تو خونه نشستی یکهو قهقه بزنی و بدونی دقیقا همون اتفاق نه چیز دیگه ای باعث میشه دله خیلی از عزیزانت که از صمیم قلب دوستشون داری تا مدت ها گرفته باشه و شاید همون اتقاق بارها و بارها چشم هاشون رو پر کرده. و تو چون خودت حس اونها رو تجربه کردی ، کاملا درکشون می کنی حتی چشم های تو هم از ناراحتی اونها می تونه پراز اشک بشه اما خوشحالی خودت هم نمی تونی پنهان کنی. اینجاست که با تمام وجود معنا و مفهوم پارادوکس رو درک می کنی.
روزهای آخر ساله . خیابونها پر از ادمها شده ، همه جا چراغونی ، دست همه پر از عیدیه.
بعد از چهار سال و نیم زندگی کردن در این سرزمین ، سرزمینی که حالا اینقدر باهاش خو گرفتم که دیگه هیچ احساس بیگانگی درش نمی کنم ، تصمیم گرفتم خودم رو لوس نکنم اون تعصبات مسخره رو هم بذارم کنار و سال نو رو عین بقیه ساکنین اینجا جشن بگیرم. با دوستای ایرانی رفتیم درخت کریسمس خریدیم. اینقدر این حرکتمون شیشه ای بود که فکر می کردم اگه بیام خونه و روی درخت رو تزیین کنم یه فوتش کنم همه چیز می افته پایینو می شکنه. خب نشکست. خونمم توی این روزهای تاریک حسابی روشن شد. نه محل تولدم خط خورد ، نه زبان فارسی یادم رفت. از چی می ترسیدم؟
موبایلم خراب شده. سه روزه موبایل ندارم و واقعا اعصابم بسی ارومه. نه استرس اینو دارم که جواب اس ام اس و میس کال هامو ندادم نه اینکه هی صدای زنگه موبایلم تو گوشمه.
تازه فهمیدم چقدر احتیاج دارم هر چند وقت یک بار بدون موبایل زندگی کنم.
این اهنگ رو ببینید ، خدای این قشنگ تره یا زنگ موبایل!
بی وطن شده ام. شاید بیشتر از هفت هشت ماهی باشد که دیگر هیچ احساسی به وطن ندارم. دیگر نه با اهنگ های ناسیونالیستی اشکمان در میاید نه خاطر عزیزمان دلتنگ وطن می شود. دلتنگ شدن برای عزیزانی که گوشه ای از قلبمان را برای همیشه گرفته اند که کاری همیشگی ست . منظورم صرفا وطن ست.
چرا عشق اینقدر در زندگی ما ادمها اثر داره؟ چطور یک رابطه ی خوب می تونه چنان نیرویی به ما بده که فکر کنیم می تونیم کوه رو تکون بدیم و به همون اندازه یک رابطه ی بد می تونه چنان نیرویی از ما بگیره که حتی قدرت ایستادن روی پاهامون رو هم نداشته باشیم؟ ایا ما انسانها اینقدر تحت تاثیر عشقیم یا نه بهتر بگم تحت تاثیر احساساتمونیم؟ خب مثله اینکه هستیم.
همه ی ادمها دوست دارند که دوست داشته بشوند و دوست داشته باشند. این شاید ذات انسانه که دوست داره پرستیده بشه و کسی یا چیزی رو پرستش کنه. این قضیه نه جنسیت می شناسه نه سن و سال. هممون دختر بچه ها یی رو دیدیم که بخوان به هر طریقی شده برامون دلبری کنند یا پسر بچه هایی که بخوان با نشون دادن زور و قدرتشون مورده تایید ما واقع شن. حرف من اینه که حتی اگه نخواییم اعتراف کنیم هممون دوست داریم که مورد پرستش و تایید واقع شیم. پس همه ی ما به طریقی به دنبال عشقیم.
شاید یک بخشی از زندگی ادم صرف این می شه که ادم مورده نظرش رو پیدا کنه ، ادمی که بتونه نقش عاشق و معشوق رو بازی کنه (حالا قضیه بازی با کلماته منظورم اون عشق اسطوره ی نیست ). خب خیلی وقتا عاشق و معشوق یک ادم نیستند و به همین منظور هیچ رابطه ی هم شکل نمی گیره. ببینید الان دارم از رابطه های سالم حرف می زنم نه از رابطه های که صرفا و صرفا به خاطر پول ، رابطه ی جنسی یا هر چیزه دیگه ست.
کار سختیه و خیلی وقت ها ادم اشتباهی برای شناختن یک ادم خودشو می اندازه تو یک رابطه ی اشتباه به امیده اینکه درست می شه تغییر ش می دم ، درستش می کنم. یادمون نره که ما ادمها نه اجازه داریم و نه می تونیم کسی رو تغییر بدیم بدون اینکه خودش بخواد. پس خودمون رو گول نزنیم. از تنها موندن نترسیم. شک نداشته باشیم که یک رابطه ی بد و اشتباه می تونه خیلی اثرات منفی تری در زندگی ما داشته باشه از کمترینش که می تونه افتادن تو درس ها باشه تا میگرن و توهم و شوک های عصبی. یک رابطه ی غلط نه تنها روی زندگی خوده ما بلکه روی زندگی اطرافیانمون هم تاثیر می ذاره.
به همون اندازه هم یک رابطه خوب می تونه زندگی ادم رو تغییر بده. ارامش در نگاه ادمهایی که در یک رابطه ی خوب هستند به خوبی پیداست. با داشتن یک رابطه ی خوب ادم در زندگی اطرافیانش هم تاثیر می ذاره یک حس اطمینان به بقیه می ده ، شخصا قند در دل من اب می کنند وقتی می بینم که حال دوستم که در یک رابطه ی خوب هست اینقدر خوبه و عشق و ارامش در نگاهش موج میزنه. احساس می کنم که پس هنوز نسل ادم خوب از روی این کره زمین منقرض نشده و هنوز میشه رابطه های خوب و سالم پیدا کرد.
باور کنید مرز دموکراسی این کشور از حد قابل درک من گذشته. البته بگذریم که من یا کلا ما ایرانیها در فرهنگ و جامعه ی دیکتاتوری ذهنمون شکل گرفته و سالها زمان می خواد که بتونیم با تمام وجود مفهوم ازادی و دموکراسی رو درک کنیم.
دو اتفاق تازه در سوئد:
یک برنامه ی تلویزیونی جدید اومده به اسم حلال تی وی که به دست سه دختر مسلمون با حجاب اداره میشه. اصلا کار ندارم که کل برنامه بسیار چرنده و به قول خیلی از بیننده ها شعور بیننده رو می بره زیره سوال؛ اما حرف من اینه که به این سه دختر اجازه داده شده که با این وضع بیان و برنامه رو اداره کنن. این سه دختر یکی دانشجوی پزشکی یکی دانشجوی حقوق و دیگری پرستاره و هدف از اجرای این برنامه نشون دادن برابری زن و مرده. جالبی این قضیه اینه که بیشترین نقد رو ایرانی ها برای این برنامه تو روزنامه می نویسند و خب دلیلشم واضحه که به خاطر شرایط اجتماعی که ما داشتیم یا مجبور شدیم یا دوست داشتیم که در مورده اسلام خیلی چیزا بدونیم که خب مثلا سوئدی ها نمی دونن. یک ایرانی زنگ می زنه وسط برنامه و به این خانم ها می گه که اگر ازادی و برابری که شما ازش یاد می کنید در اسلام هست من می خوام بدونم چرا دیه زن نصفه مرده. و خب هر سه مجری ساکت می شن.
من اینجا دارم گزارش می دم اصلا نه به کاره اون مجری ها کار دارم نه به کار اون ایرانی که اینو گفت. نیاین سر جدتون تو کامنت ها من و امر به معروف و نهی از منکر کنید.
و اتفاق بعدی ؛ از اونجایی هر روز هر چه بیشتر تلاش میشه که حقوق زن و مرد در سوئد مساوی بشه. از اول امسال قرار شده تابلوهای عابر پیاده که نشان ادم مرد هست به ادمک زن نیز تغییر پیدا کنه. , و خلاصه هیکل زنان هم به حد مساوی با هیکل مردان در تابلو های راهنمایی رانندگی نشون داده شه و تبعیضی در این زمینه وارد نشه.
نه روزه می گیرم نه کسی دورو برم روزه می گیره. نه اصلا فلسفه ش رو می فهمم . اما از حال و هوای ماه رمضون خوشم میاد. شاید دلیلش این باشه که اداما سعی می کنن که حداقل اون یک ماه که روزه می گیرند ادام خوبی باشند و به همین دلیل برخورد با همه ی اداما خوشایند تره. (البته نزدیک افطار مطمننا این طور نیست چون قند خونشون افتاده و اتومات بداخلاقند.)
به جز اینها سفره ی افطار رو دوست داشتم. تو خونه ما همیشه مامان بود که روزه می گرفت و جالبی اینکه برای همه ی روزه خورها افطاری درست می کرد ( خیلی بی رحم بودیم اینو همین الان که نوشتم فهمیدم). اون حال و هوا رو دوست داشتم. یک کانالی بود که اسمهای خدا رو می خوند من عاشق ملودی اون بودم. اینکه اصلا روزه هم نبودی می شستی دوره سفره افطاری می خوردی یا نه اصلا می دیدی مامانت به چه خلوص نیتی داره دعا می کنه خیلی لذت بخش بود.
یک نکته بگم از این سوئدی ها که ببینید این ادمها چقدر احترام می ذارند به اعتقادات بقیه. سال اولی که اومده بودیم مامان هم چنان روزه می گرفت بعد از اونجایی که اینجا نزدیک قطبه ساعاتی که ادم چیزی نمی خوره سر به فلک می ذاره کافیه یک ذره فشار خونتون هم پایین باشه همه ی شرایط رو دارید برای غش کردن. خلاصه مامان هم حالش بد شد و ما رفتیم بیمارستان ؛ من به دکتر گفتم که مامان روزه بوده با یک لبخند رو کرد به مامان و گفت کاملا می فهمم و می دونم که الان ماه رمضونه ؛ اصلا نگران نباش می تونی روزه ت بگیری فقط چون تو طول روز غذا نمی خوری سعی کن به قدر کافی شیر ، اب پرتقال و اب بخوری . D:
تنها علتی که این پست رو نوشتم و یاد ماه رمضون افتادم این بود که به شدت هوس فرنی زولبیا بامیه و حلیم کردم. فکر کنم شیطون داره یک کاری می کنه دم امتحانی بلند شم یک سر برم استکهلم ها!!!